پلوتارخ ( مترجم : كسروى )
63
ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )
من كه به اينجا آمدهام تا شكوه و بزرگى پادشاه را هر چه بيشتر سازم هر آينه از فرمانبردارى قانون سرباز نخواهم زد . زيرا اين فرمانبردارى مايه خرسندى آن خدايى است كه آن كشور را بزرگ گردانيده و به اين پايه رسانيده بلكه كوششهايى نيز خواهم كرد كه نماز برندگان بر پادشاه هر چه بيشتر گردد . » آرتابان پرسيد : آيا به پادشاه بگويم شما كيستيد ؟ . زيرا آنچه از گفتارتان پيداست شما آدمى عادى نمىباشيد ! ثميستوكليس پاسخ داد : « كسى جز از خود پادشاه اين مطلب را بايد نداند . » اين داستانى است كه فانياس مىگويد : اراتوستنيس « 1 » اين جمله را هم بر او مىافزايد كه زن ارتريا « 2 » كه آرتابان او را نگاه داشته بود ميانجيگرى كرد تا ثميستوكليس خود را به آرتابان رسانيده گفتگو نمود . بارى چون او نزد پادشاه رسيد سر فرود آورد همچنان خاموش بايستاد تا آنگاه كه پادشاه به ترجمان دستور داده از او پرسيد : تو كيستى ؟ او به پاسخ برخاسته گفت : ! اى پادشاه ! من ثميستوكليس آتنى هستم كه يونانيان مرا دور راندهاند اگرچه بديهاى بسيار به ايرانيان كردهام ، ليكن نيكيهايم نيز كم نيست . زيرا من بودم كه يونانيان را بازداشته نگذاردم از دنبال ايرانيان بتازند . زيرا پس از آنكه به رهايى كشور خود كوشيده و فيروزمند گرديده بودم بايستى بر ايرانيان مهربانى دريغ نسازم . همشهريان خود من ديدهاند كه من چه نيكيها به ايران كردهام كنون شما به آنان نمودار سازيد كه چگونه به پاداش نيكى بيشتر مىكوشيد تا به فرمان راندن و چيرگى نشان دادن . اگر شما مرا آزاد كنيد يك ياورى را از آن خودتان آزاد ساختهايد و اگر نابودم گردانيد يك دشمنى را از آن يونان نابود گردانيدهايد . همچنين سخن از خواست خدا به ميان آورده خوابى كه در خانه نكوگينيس ديده بود باز گفت . نيز فرمانى را كه به دستيارى كاهن دودنا « 3 » از زيوس يافته بود بدين مضمون : نزد كسى رو كه نام مرا دارد باز نمود و گفت چنين دانسته كه پادشاه و زيوس هر دو بزرگ هستند و هر دو پادشاه مىباشند . پادشاه خاموشانه به سخن او گوش مىداد و با آنكه از دلاورى و سنگينى او در شگفت بود اين هنگام هيچ پاسخى به او نگفت . ولى چون با نزديكان و رازداران خود فرا نشست شادى بسيار نموده از خوشى بخت خود
--> ( 1 ) . Eratosthnesc ( 2 ) . Eretria ( 3 ) . Dodona